بارش سرد گلهای بهاری


Share/Save/Bookmark

بارش سرد گلهای بهاری
by Red Wine
14-May-2010
 

دل شکستن در بهار گناه است

امروز به یاد آن روز..دلم بارانی است، افکارم مغشوش است و خاطره آن روز در وجودم هیچ وقت فانی نیست

عکس او را می‌نگرم، با انگشتانم آرام به روی تصویرش کشیده و اینجور بغضم را ساکت می‌کنم، زخمم تازه میشود، غم و اندوه به سراغم میایند، در یک ناباوری غریبی.. کسی‌ را ندارم تا از زخم این خاطره سخن گویم..من از این واقعه مینویسم تا اندکی‌ مرهم شود و دردم.. سرنوشتم را دوباره به رخ نکشد.سرنوشتی که حتی در بهار هم سرما را به یادم میاورد

***

اواسط سال ۲۰۰۴ میلادی، از طرف تلویزیون دولتی فرانسه (ت و اف) به همراه چند دوست دیگر به ژاپن فرستاده شدیم تا با همکاری تلویزیون دولتی ژاپن (ان هاش ک) فیلمی مستند در مورد موسیقی‌ ژاپن بسازیم

ژاپنیها مردمانی عجیب هستند، مقرراتی و سخت پایبند به اعتقاداتشان هستند، مدرن ترین آنها هم در هیچ شرایطی.. حاضر به تغییر رویه در زندگی‌ سنتی‌ خودش نیست!دیر با غیر از خودشان میجوشند و زود میرنجند! ولی‌ برای من کار کردن با آنها بسیار دل پذیر و خوش بود، تنها مشکلی‌ که بود، زبان بود! نه آنها درست انگلیسی صحبت میکردند و نه از زبان شیرین فرانسه خبری داشتند، ژاپنی من هم از چند جمله..طوطیوار بیان کردن، بیش نمیرفت!کار کند به پیش میرفت، سخت همدیگر رأ میفهمیدیم و اکثراً مجبور به تعویض مدل کارمان بودیم، همه چیز در هم بود تا تهیه کننده اصلی‌ فیلم، خانمی ژاپنی به ما معرفی‌ کرد که کاملا به زبان فرانسوی مسلط بود

روزی را که او را به ما معرفی‌ کردند را به خاطر دارم، موهای بلند مشکی‌، بینی‌ کوچک و صورتی‌ برجسته و دیدنی‌

اسم او سوکی بود.

***

دختری بود بسیار باهوش و جذاب، از همان لحظه اول توجه من را جلب کرد..مثل بقیه ژاپنیها نبود! کار اصلی‌ فیلم برداری شروع شده بود و ما از یک شهر به شهر دیگر می‌رفتیم و سوکی ما را همراهی میکرد، کم کم به او علاقه مند شدم و این باعث شد که بیشتر از او بدانم و او هم بیشتر من را بشناسد.

تقدیر بر این بود که او هم از بازمانده گان یک خانواده سلطنتی، مثل من باشد، تنها فرقش این بود که من به این امر هیچ وقت افتخار نمیکردم اما او همیشه مفتخر به داشتن خون آبی‌ بود! او متعلق به خانواده هارادا از وابسته گان میچی تانا بود که یکی‌ از شاخه‌های خاندان یاماتو است! خانواده او بیش از ۳۰۰ سال مقام‌های فرهنگی‌ و آموزشی در دربار جیمو داشته اند و بسیار از شاهزاده گان آنان را تربیت فلسفی‌ و اخلاقی‌ کرده اند.

او در شرایط استثنایی‌ بزرگ شده بود، مادرش را در ۸ سالگی از دست داده بود و مسئولیت ادب و تربیتش به گردن پدر سخت گیرش افتاده بود.در زدن پیانو و ویولین بسیار توانا بود و ساعاتی را که با هم به زدن مشغول بودیم هنوز به یاد دارم، بسیار عمیق، جدی و شیرین مینوازید... با این شرایط، چطور می‌توانستم دل به او نبازم و عاشقش نشوم!؟

***

در اواخر نوامبر همان سال بود که کار فیلم برداری به اتمام رسید و اعضا فنی‌ گروه به فرانسه برگشتند و ما (بنا بر تقاضای من!) ماندیم تا فیلم (مونتاژ، میکس، صدا ، نوشتن سناریو و بازخوانی) را آماده سازیم، با اجازه تهیه کننده گان، آپارتمانی کوچک و قدیمی‌ سازی را در توکیو..در محله توشیما اجاره کردم تا هم بیشتر به ژاپن واقعی‌ نزدیک شوم و هم بیشتر از این جریان بهره گرفته و الهام گیرم و سناریو را بنویسم! از طرف تلویزیون، یک استودیو در اختیارمان گذاشته بودند و تا پاسی از شب در آنجا می‌ماندیم و مشغول کار بودیم و من ... من دیگر به سوکی آنچنان دل بسته بودم که قادر به ندیدنش..حتی یک لحظه نبودم!

***

آن روز، آخرین روز جشن‌های زمستانی توکیو بود که سوکی از قبل به دنبال من آمد تا به طریقه قدیم، لباس اصیل ژاپنی (کیمونو، هاکاما و...) بپوشیم تا در جشن شرکت کنیم، یکی‌ از دوستانش ما را چهره پردازی کرد، هم او و هم من (در آن زمان موهای بلندی داشتم که این به چهره پرداز کمکی‌ فراوان کرد!)! جشن خوبی‌ بود، از تمام آن چیزی که میدیدم، عکس برداری می‌کردم، سوکی بیشتر زیبا به نظرم میآمد با آن لباس ژاپنی! از تمام حالات و رفتاراش عکس می‌گرفتم! شاید حال او فهمیده بود که دوستش دارم، به چشمان من خیره نمی‌شد اما می‌فهمیدم که اغلب به من نگاه می‌کند، جاش به پایان رسید و او رفت و من به خانه خودم برگشتم، باران شدیدی شروع به آمدن کرده بود و صدای رعد و برق آرامش قلبی مرا بهم میزد، به خود که آمدم ، دیدم صدای درب و است شخصی‌ اسم مرا صدا میزند، به پائین رفته و درب را باز کردم، باران شدید بود و سرد! سوکی بود که بسیار خیس شده بود و دمپایی چوبیش شکسته شده بود، نتوانسته بود برگردد و به همین خاطر به اقامت گاه من آمده بود، او را بدون آوردن هیچ کلمه..در آغوش گرفتم و به داخل بوردم، از تماس صورت لطیفش با صورم، احساسی‌ بهاری کردم که انگاری آن وقت بارانی نمیبارید و سرما نبود، بغض کرده بود و اندکی‌ خجل.. انگار!!

لباس زنانه در خانه نبود و یکی‌ از پیراهن‌های خود را به همراه حوله به او دادم، سوکی را اندکی‌ تنها گذاشتم و از او خواستم که دیگر غمگین باشد ، خود را خشک کند و به بیرون آید تا در کنار دستگاه گرما زا ، خودش را در کنار آن گرم کند.

گفتم : سوکی حال تو با من هستی‌.. من در کنار تو هستم.

لبخندی که زد، نشانه دلگرمیش بود... من در آن لحظه خوشحال‌ترین مرد زمان بودم.

چند لحظه بعد به کنار من، نزدیک گرما نشست، احتیاجی به حرف نبود، هیچ کلمه یا جمله.. در آن لحظه معنی دار نبود!از احساس من باخبر شده بود، از نگاه عاشقانه..از برخورد‌های من با خودش، کاملا فهمیده بود که به او دل باخته ام...سنجاق‌های موهایش را باز کرد، دو زانو نشسته بود و همان حالت به من نزدیک شد و دست مرا روی قلبش گذاشت و گفت : مرا دوست داری؟ ... هنوز باران میآمد، صدای قطرات آب باران ضربان قلبم را همراهی میکردند، چشمهایش هنوز خیس بودند و با دستانم به آرامی به صورتش کشیدم..گونه‌هایش ، تا به کناره لب هایش، انگشتم را بوسید و من گفتم : پرستش از دوست داشتن برتر است و من تو را میپرستم!

 

بهترین و زیباترین روز‌ها را در کنارش میگذرانیدم، آن چنان که قابل توصیف نیست و شرمنده از جزئیات دیگر!امورات فیلم به پایان رسیده بود و تهیه کننده گان راضی‌ بودند، نتیجه کار آنچنان آنان را خشنود کرده بود که بارها به جور‌های مختلف از بقیه و من تقدیر میکردند و من سرمست از این پیروزی...

اواسط بهار ۲۰۰۵ بود که دیگر باید به فرانسه بازمیگشتم، دلگیر بودم.. به سوکی جریان را در میان گذاشتم، او هم دلگیر بود..شاید بیشتر از من، حساستر از من، مثل گلهای بهاری او روحی‌ ظریف داشت، پدرش بارها دیدار ما را ممنوع کرده بود و از دیدن بنده امتناع! آن چنان که مرا خارجی‌ گستاخ می‌نامید و سوکی آن را به شوخی‌ یاد میکرد!

ساکورا (هانامی، جشن شکوفه‌های گیلاس) شروع شده بود که دلم شکست! انگار که راهمان به هم نمیخورد، راه‌های زندگی‌ آنجور نشدند که ما میخواستیم! از سوکی خواستم که به همراهم به فرانسه بیاید، پدرش قبول نکرده بود و از من اصرار و از او انکار!

روز‌های آخر سوکی اجازه دیدن مرا نداشت، مثل مرغ سر کنده بی‌ تاب و بیحال بودم، کاری از دستم بر نمی‌آمد و قادر به تغییر هیچ چیزی نبودم، انگار میشود دلی‌ را که عاشق شد به دور انداخت و سنگی‌ به جایش گذشت! سوکی مثل من می‌سوخت و آخرین پیامی که داد این بود که مرا می‌خواهد در پارک شیبا ببیند، تنها ۲ روز به رفتنم مانده بود، هنوز امید داشتم، هنوز دعا می‌کردم، هنوز سر به آسمان داشتم.

***

به درب پارک که رسیدم، آسمان به بازی افتاده بود! گاهی‌ روسری خورشید نشانش را بر سر میکرد و گاهی‌ دیگر چادر سیاه بر سر داشت! از اینور به انور میرفتم، تمام درختان شکوفه داشتند و تمام محل گول باران بود و نسیمی سرد آنان را از هر طرف دیگر جعبه جزا میکرد، به قلبم بعد افتاده بود، آخر آن عشقی‌ که من برای سوکی داشتم یک عشق رویایی نبود و ما در خواب نبودیم! ما بیدار بودیم و عشق من برای او زنده بود و واقعی‌!

ماشین تویوتای سیاه رنگی‌ در نزدیکی‌ من پارک کرد، چند لحظه که گذشت، راننده به پائین آمد و بی‌ آنکه رو به من کند، در پشت را باز کرد، سوکی پریشان از ماشین به پائین آمد، آمدم او را به آغوش گیرم، اجازه نداد، اشاره به ماشین کرد و انگاری شخصی‌ ما را زیر نظر داشت، ماشین اندکی‌ دور شد و ما به درون پارک رفتیم، سوکی به ژاپنی حرف میزد و من اصلا او را نمی‌فهمیدم، دیگر بغضش شکسته شده بود و به خود آمد و گفت که نمیتواند من را همراهی کند!

غم دنیا به دلم نشست، درختان پارک به دور سرم میچرخیدند و آنهمه زیبایی را من تنها یک مشت احساسی‌ خورد شده میدیدم... من.. من تو را نمی‌توانم فراموش کنم، بین ما جدایی خواهد افتاد اما من تو را همیشه در یاد و اندیشه خود حفظ خواهم کرد، سوکی به درون آغوش من پرید و این حرف‌ها را مثل من تکرار کرد، وزش نسیم.. شکوفه‌ها را به رقص آورده بود و آهنگی غم انگیز به آخرین دیدار ما هدیه داده بود... سوکی سردش بود، من سردم بود... او را اندک اندک دور از خودم میدیدم و دستانم او را جستجو میکردند.. تا می‌توانستم او را بوسیدم، عطر موهایش که همیشه بوی گیلاس میداد را هنوز در مشامم حفظ کرده‌ام! چه خواهم کرد بدون تو؟ چه خواهم دید در رویاهایم بدون تو؟ تو رأ باز خواهم دید؟ تو را آیا باز در آغوش خود خواهم دید؟ هنوز از کنارت نرفتم و انقدر دلم برایت تنگ است ... از تنگی دل چه خواهم کرد؟

سوکی بیشتر به ژاپنی حرف میزد و قادر به فهمش نبودم! گاهی‌ که به خود میآمد، به فرانسه حرف میزد و از اینکه شاید تقدیر این بوده و باید قبول کرد این شکست را! تو .. تو منتظرم میشوی؟ تو حاضر به این عشق ابدی میشوی؟ این چنین با من سخن میگت و من نمیتونستم حتی کلمه‌ای به زبان آرام، من دیگر جز ریختن اشک ریختن کاری بلد نبودم!

در این حال و در این شکل غم انگیز بود که به سادگی‌ او را میدیدم که گریه کنان از من خدا حافظی کرد و دوید به سمت آن ماشین! خدایا.. دلم چقدر می‌سوزد..نه.. نه آتش، آتش گرفته است و همچنان می‌سوزد ...

سوکی.. سوکی.. سوکی .. بارش سرد آن گلهای بهاری را من هنوز به خاطر دارم.

دل سوخته و شکسته، غمگین و بال و پر ریخته ..از پارک به بیرون آمدم و تا می‌توانستم دویدم! بدون آنکه بفهمم، به یک معبد قدیمی‌ رسیده بودم که زوجوجی نام داشت، به آنجا پناه آوردم و حالم آنقدر دگرگون بود که ناخود آگاه شروع به دعا خواندن کرده بودم، من هنوز عاشق سوکی بودم و دیگر نمیخواستم که آن کسی‌ که رفت... آن کسی‌ که رفت دیگر بر نخواهد گشت... او رفت و من همیشه یاد آن لحظه هستم.دیدن دوباره او تنها آرزوی من بود و کاش می‌فهمید که او همیشه در قلبم هست و این عشق با گذشت زمان پاک نخواهد شد.کاش میدید که بی‌ او چه حال دارم، آغوشم سرد و خیلی‌ ناتوانم.

***

سوکی.. سوکی.. دلم برایت تنگ است.

فصل خوش بختی من تمام شده بود، درد بی‌ او بودن برایم قابل تحمل نبود.این حدیث همچنان برایم ادامه دارد، این بارش سرد گلهای بهاری را من در خاطر دارم.

-.-.-

نگاره اصلی‌ را در اینجا میتوانید مشاهده بفرمایید.

http://img198.imageshack.us/i/127361544181825.gif/


Share/Save/Bookmark

more from Red Wine
 
Red Wine

Abarmard jan

by Red Wine on

سپاسگزارم از کلمات محبت آمیز شما ابرمرد جان.


Abarmard

Forever love

by Abarmard on

Sometimes in life, not getting what you love makes love last a life time.

Thanks for this beautiful story and art work.


Red Wine

Darveesh aziz

by Red Wine on

I am agreed with you :=) .


Darveesh

اگر گفتید چه چیزی تمام این غم و اندهوه رو از دل میبره؟

Darveesh


یه جفت چشم سبز، زیر یک جفت ابروی کمانی، زیر ۱۰۰۰ حلقه گیسوی  طلایی،
خلق شده رو یه پوست سفید، با زبون سلیس فارسی.

یکی‌ و دو بطر خلار شیراز.

بقییشو خودتون پر کنین


Red Wine

bajenaghe naghi Aziz

by Red Wine on

با جناق جان چه بگویم که هم دردیم دوست من و از غم و غصه هم پیاله ! شاید قسمت بر این باشد که خداوند بنده گانش را در را عشق اینجور آزار دهد... تنها خودش داند که بد آزاریست.

همیشه سبز باشی‌ دوست عزیز من.

 


bajenaghe naghi

Red Wine jan

by bajenaghe naghi on

That was a very beautiful love story.  I could not stop reading it.  In fact I've  read it a number of times.  You have described your story and your feelings so tenderly and so beautifully.  Thank you.

This story came very close to my heart because it also told the story of my love with a Japanese woman in 1979.  We too were in love and for the same reasons of Japanese xenophobia and inflexible laws relating to foreigners that extended even to their children - even though one of the parents was Japanese - we were pulled away from each other, as you and Suki were.

I also thought that your picture so beautifully complimented your story visually. Very effective and in my humble opinion one of the best you have done.


Red Wine

Irandokht Jan Aziz

by Red Wine on

ایراندخت جان بسیار عزیز،حقیقتا ماندن بنده در آنجا کاری از پیش نمیبرد،پدرش کم کم باعث خشم و ناراحتی ما شده بود و غالبا به جای از هم لذت بردن،مجبور به دعوا بودیم و من نمیخواستم این امر بیش از این دلگیرم کند و سوکی بیش از این غمدار باشد.

این عشقی‌ بود که از آن درسی‌ فراوان گرفتم.

خیلی‌ از دیدن شما خوشحال گشتیم.

الهی همیشه سلامت باشید و خوشبخت.

 


IRANdokht

what a romantic love story

by IRANdokht on

My dear redwiné ashegh pishé ;-)

I am not a romantic but I definitely enjoyed reading your tender love story. True, Suki being from a traditional and strict Japanese family was bound to stay and couldn't move to France, but why didn't you stay there? 

I hope you find the one you'd love enough to stay with.

Best to you,

IRANdokht


Red Wine

Anonymous Observer Aziz

by Red Wine on

Thank you for your nice words... God bless you my dear friend.


Anonymous Observer

Beautifully Done

by Anonymous Observer on

Enjoyed the read.


Red Wine

Jamshid Jan

by Red Wine on

جمشید جان، این رسم زمانه است که این چنین با خوبان رفتار کند... دلمان می‌خواهد که به همراه شما مست کنیم و تا صبح دم از این عاشقی زنیم و بلکه فراموشش کنیم...


Red Wine

Monda Jan

by Red Wine on

واقعا چقدر با احساس هستید شما ماندا جان، بسیار قابل تقدیر است... امیدوارم که همیشه سلامت باشید و پاینده.


Red Wine

Nazi Jan

by Red Wine on

خیلی‌ قشنگ و زیبا،دستت درد نکند که شما خیلی‌ نیکو منش هستید.


jamshid

شراب قرمز جان،

jamshid


شراب قرمز جان، شما رو درک می‌کنم عزیز. کاش نزد شما دوست گرامی‌ بودم و با هم چند پیک بالا می‌رفتیم. تجربهٔ پر شور شما ما رو یاد ایام دور و تلخی‌ انداخت که با وجود گذشت سالیان دراز، هنوز یادش آه حسرت از نهادم بر میاره.

غم عشق میهمانیست عزیز و همیشگی‌.

خدا به قلب پاک شما عزت و شادی بده.

http://www.videowasi.com/yt-15sYpOgJaSQ/elahe-vay-az-in-jodaee/


Monda

.

by Monda on


Monda

only this may match the intensity of your passionate grief

by Monda on

http://www.youtube.com/watch?v=AIzKsNIRrV4

I'm having my glass of malbec to you nazanin. 


Monda

رد واین نازنین و همیشه عاشق

Monda



 برایت چندتا ویدئو پیدا کردم ولی‌ هیچکدوم درد تورو دوا نمیکرد. 

http://www.youtube.com/watch?v=C6DAKuAhLKo 

http://www.youtube.com/watch?v=BHkESxjlXxg&feature=related 


Nazy Kaviani

نگسستم، نرميدم

Nazy Kaviani


بي تو، مهتاب‌ شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد
...
...

http://www.youtube.com/watch?v=TG3Vp0_q9xI


Red Wine

maziar Jan

by Red Wine on

مازیار جان،ممنون و سپاس از کرامت و مهربانیت.

خدا همیشه شما را برای ما حفظ کند.

 


Red Wine

SamSamIIII Aziz

by Red Wine on

سمسام جان،امر..امر شماست که حضرت عالی‌ خیلی‌ بزرگ مقامید.

آخر هفته خوبی‌ را برای شما آرزو می‌کنم.

 


maziar 58

...

by maziar 58 on

vallah,banda .bandah TURKI bil miram uber to listening to the googoosh airyliq  it just brings tears to my eyes regardlrss every  time . Maziar


SamSamIIII

If you

by SamSamIIII on

 

plan to fall in love make sure you take RedWine romantic classes 1st hand & keep asking for what he is having during meals ;:)).

Great read as always.

Cheers pal!!! 

Path of Kiaan Resurrection of True Iran Hoisting Drafshe Kaviaan http://iranianidentity.blogspot.com http://www.youtube.com/user/samsamsia


Red Wine

شراب برای شما

Red Wine


علی‌ جان،قربان معرفتت دوست عزیز ما... برایت یک عدد شراب خوب نگاه میدارم تا شرمنده بیش از این نباشم که تو خیلی‌ خوبی‌ دوست عزیز.


Red Wine

آغوش گرم خواهم،آن را عاشقانه خواهم

Red Wine


واقع لذت بردیم از این آهنگ لاله جان، دست شما درد نکند .


Ali P.

Maa keh aslan jor'at nakardeem iin daastaan ro bekhooneem...

by Ali P. on

I read the comments first.

Red wine engaar baaz zadeh beh sahraayeh karbalaa.

Iin ham az shabeh jome' eh maa...har chee khordeem pareed...

 


LalehGillani

آنچه که به آغوشم بدهکارم

LalehGillani



Red Wine

آهنگ بسیار زیبایی است از گوگوش

Red Wine


آهنگ بسیار زیبایی است از گوگوش،ممنون دوست عزیز.


Darveesh

divaneh, i see your rashid and raise you a googoosh

by Darveesh on


Red Wine

Darvees aziz

by Red Wine on

دست شما درد نکند،خوش قدم هستید،همیشه پاینده باشید.


Darveesh

هدیه به پیر مردای دلباخته و عاشق

Darveesh



I hate google chrome