پارک استقلال

کم کم داشتم ناامید می شدم که ناگهان در رحمت باز شد و چائی فروشی ظاهر گشت


Share/Save/Bookmark

پارک استقلال
by cyrous moradi
02-Oct-2009
 


هفته ها قبل از اینکه به تهران بیایم، از همه دوستان شنیده بودم که پارک استقلال درست نبش میدان اصلی آریا شهر، بورس خره فروشی مواد مخدر است. شیوه کار خیلی ساده و در عین حال به قول جوانها با حاله. تا از چائی فروشان دوره گرد که کتری های بزرگ آب جوش به همراه لیوان های یک بار مصرف و چای های خشک کیسه ای را به همراه دارند و دماغ خود را مرتباً بالا می کشند و دم پایی های تولیدی کفش ملی را می پوشند، یک لیوان چائی پر رنگ بگیری و مشغول خوردن شوی، افرادی به تو نزدیک شده و می پرسند که چی لازم داری؟ باید به آنها اعتماد کرده و دقیقاً بگوئی از چه ماده مخدری به چه میزانی نیازت است. در اینجا تثبیت واقعی قیمت ها وجود دارد و طبق گفته های اقتصاد دان فرانسوی: اصول Lessez Faire،در اینجا ساری و جاری است. همه فروشندگان وجدان کاری داشته و از اجحاف و گران فروشی خود داری می کنند. اگر خیلی حالت بد باشد، می توانی تحت استتار همین دلال ها، اولین تریپ را بروی. پارک استقلال مزیت دیگری هم دارد، وقتی کارهایت تمام شد، در فاصله چند دقیقه می توانی خودت را به ترمینال اتوبوس رانی رسانیده و به هر شهری که بخواهی بروی و یا اینکه آن طرف خیابان سوار انواع پیکان های شخصی شده و با راننده هایی که قیافه شان تابلو است، با پرداخت تنها 600 تومان به ایستگاه راه آهن رفته و بلیطی را از دلالان و بازار سیاه به مقصد دلخواهت بگیری. از همه اینها بهتر، می توانی سریعاً به فرودگاه مهرآباد رفته و سوار اولین توپولف به مقصد شهرتان شوی و تنها نیم ساعت بعد با سقوط توپولف در قزوین از پرداخت مالیات و شرکت در انتخابات ریاست جمهوری آینده راحت شوی.

راستش همه اینها درست ولی من به عنوان یک تریاکی قدیمی و متعصب در اعتیاد خود، هرگز حاضر نیستم رفاهی را که در این شهر کویری جنوب شرقی ایران و نزدیک به مرزهای افغانستان دارم، با هیچ جای دیگری در دنیا عوض کنم. وقتی به دوستانم می گویم که من از دود و دم و آلودگی هوای تهران بدم می آید، اغلب به من می خندند و می گویند: تو که همیشه تو دودی، حالا چه فرقی می کند؟ یکی دو روزی هم دود تهران رابخور. البته من از صحبت با کسانی که واقعاً فواید کشیدن تریاک را درک نمی کنند و آن رابا دود اتومبیل و اتوبوس مقایسه می کنند، دیگر چه صنمی دارم و اتلاف وقت با این قشر، مثال انداختن جواهرات گرانبها در آب است و پیمودن بادیه جهالت با شتری چلاق و همراهی ناباب.

من در زندگی خود نکات بسیاری را در زمینه های گوناگون نفهمیدم، از جمله این امور، توافق همگانی در مضر بودن استفاده از تریاک است. هر از چندگاهی از کسی که مرا به ترک تریاک دلالت می کند، علت را میپرسم، زود می فهمم که چون از دیگران این نکته را شنیده، برای خالی نبودن عریضه و اینکه حرفی زده باشد، بر مضرات آن تاکید میکند. نکته مهم در مصرف تریاک آن است که اگر به مقداری معقول (که از فردی به فردی متفاوت است) کشیده شود، ضرر که ندارد هیچ، پر از فواید گوناگونی است که سر فرصت خدمت مبارکتان عرض خواهم کرد ولی به قول انشاء نویسان دبستانی، البته و اضح و مبرهن است که افراط در استفاده از هر چیز حاصلی جز خسران و تباهی و بسا از دست دادن هست ونیست نخواهد داشت.

در جایی شنیده ام که مثلاً نوشیدن آب بهداشتی با وجود آنکه برای بدن انسان در هر سن و سالی پر فایده است ولی افراط در همین آب خوردن باعث می شود که انسان از درون غرق گردد. راستش این موضوع را داماد خاله ام که مهندس سازمان ناسا است در یک میهمانی و با اتلاف 32 دقیقه وقت ما ابراز فرمودند. (همه ایرانیان مقیم آمریکا به نوعی با سازمان ناسا در ارتباطند. اصولاً آمریکائیان ایرانی تبار به دو گره عمده تقسیم می شوند: آنهایی که در ناسا کار می کنند و آنهایی که به دلیل نداشتن درجات دانشگاهی معتبر نتوانسته اند در این سازمان با پرستیژ استخدام شوند و مجبورند برای گذران زندگی از عقلشان استفاده کنند). اصلاً اغلب گیاهانی که دورو برمان هستند کمی تا قسمتی مواد مخدر با خود دارند که در صورت افراط در خوردنشان، معتاد خواهیم شد. مثلاً شقایق و شاهدانه و ناس از رایجترین این اقلامند.

ایرانی دیگری که یک درجه به ما تخفیف داده و خود را استاد چهار فصل رشته برق و الکترونیک دانشکده مهندسی دانشگاه استانفورد و همچنین استاد مدعو در آزمایشگاههای بل دانشگاه معتبر ام. آی. تی ایالت ماساچوست و رئیس آینده مهمترین انجمن حرفه ای در آمریکا یعنی IEEE(ایرانیهای مقیم آمریکا حتی روزهای یکشنبه که اغلب مردان شلوار کوتاه می پوشند، کراوات زده و اظهار میدارند که قرار است در آینده نزدیک رئیس حوزه محلی حزب جمهوریخواه GOP و یا رئیس افتخاری کلوپی حرفه ای در نزدیکی واشنگتن بشوند) معرفی میکرد به جان جیمز کلارک ماکسول و مارگارت میچل و هارولد لوید قسم میخورد که ضرر و تلفاتی که نوع بشر از پر حرفی برخی ها در اصرار بر تطویل مکالمات تلفنی می بیند، میتوان گفت که از طوفان کاترینا و گردباد جیمینی ندیده است. این مهندس عالی مقام بر محدودیت 15 درصدی استاندارد خطوط تلفنی ثابت اشاره میکرد و میگفت مثلاً اگر در شهری به خاطر پرحرفی برخی از ابناء بشر، کلیه خطوط اشغال باشند، دیگر کسی نمی تواند وخامت حال کسی را به بیمارستان و یا آتش سوزی ساختمانی را به پلیس و آتش نشانی اطلاع دهد و تلفاتی که بر نوع انسان از اینگونه جهالتهای سهل الوصول مترتب است در طبله هیچ عطاری نمی توان یافت.

داشتم از زیبایی شهرمان، می گفتم. در آنجا زمین به اندازه تهران گران نیست و در نتیجه می توانیم به جای برج های بلند در منازل یک طبقه و به اصطلاح غرب زده ها در بانگلو زنگی کنیم. از همانهایی که حوضی در وسط و باغچه های گل کاری شده در اطراف دارند. بر خلاف تهران از سرو صدا به ویژه در شبها خبری نیست. می توانی شام را در وسط حیاط و روی قالیچه و متکی به پشتی با دوستان و خانواده میل کنی و بعد از آن بنشینی پای منقل و چرت و پرت بگوئی و تریاک بکشی و وافور بچرخانی و چائی پر رنگ بخوری و الکی بخندی. تازه سرگرمی اصلی وقتی شروع می شود که دوستان بروند و تو تنها در وسط حیاط باشی. شاید باورتان نشود ولی خواندن رمانی استخواندار به زبان اصلی و ترجیحاً از نویسندگان نوپا و جوان و با چاپی خوب در این حالت خیلی مزه میدهد. راستش رمان فیت این موارد برای من، اسپانیایی و ترجیحاً از نویسندگان آمریکای جنوبی و حوزه کارائیب است. علتش اینه که سواد اسپانیایی من خیلی کم است. جمع تعداد کل لغت های اسپانیایی که میدانم از 500تا هم کمتر است ولی نمی دانید خواندن رمانی با معلومات کم چه لذتی دارد. هول نکنید بگذارید برایتان توضیح دهم. پاتنت و یا حق ثبت این نوع رمان خوانی به نگهبان شرکت ما تعلق دارد. روزی دیدم که روی میزش پر از کتاب های داستان است، چون میدانستم که کم سواد است، ازش پرسیدم چطوری این کتابها را می خواند. پاسخ وی یکی از بزرگترین کشفیات بشر بعد از مرگ توتن خامون فرعون بزرگ مصر محسوب می شود. ایشان فرموند که واژه هایی را که می فهمم که هیچ!! بقیه را خودم حدس میزنم. فهمیدید چی شد؟ یعنی در حقیقت تو به عنوان خواننده در خلق داستان به نحوی که خودت بخواهی شرکت داری. فکرش را بکن داستان در ارتفاعات آند و بلندی های معبد خورشید آمریکای لاتین و یا صحرای قراقوم آسیای مرکزی و یا خلیج های شیبدار نروژ (Fjords) اتفاق می افتد و تو باید تنها با داشتن معنی 10 درصد از واژه ها حدس بزنی که مسیر حوادث چگونه است. به این می گویند مدیریت سوء تفاهم. انگار در گراند کانیون هستی و در لایه هایی که هزاران سال قبل شاید مسیر عبور رودخانه بوده هر طوری که میخواهی برای خودت میتوانی بچرخی. بر سر دوراهی ها که میرسی باید راهی را که به نظر تو هیجان بیشتری در انتظارت است بروی. مسلماً برداشت تو از کتابی که می خوانی با چیزی که نویسنده نوشته کاملاً متفاوت خواهد بود.همین امتیاز این نوع رمان خواندن است. نا سلامتی تو که دستور العمل شلیک موشک پاتریوت را که نمی خوانی که باید دقیقاً بفهمی چی نوشته. داری رمان می خوانی در شبی آرام در شهری کویری با آسمانی پر ستاره و بی مزاحم و مدعی.

برگردیم به بحث خودمان در خصوص تکریم اعتیاد به تریاک.متاسفانه تاکنون هیچ پژوهش علمی در خصوص وضعیت تریاکی های ایران قبل از سال 1334 که اولین قانون منع کشت خشخاش در ایران به تصویب رسید را تا حالا ندیده ام ولی آنچه از روی داستانهایی که در اوایل صده جاری منشتر شده به نظر میرسد بیشتر قشر فقیر جامعه به دنبال مصرف تریاک بودند. حالا آنکه بعد از سال 1348 و تصویب قانون کشت محدود تریاک و کوپنی شدن آن، دود کردن بیش از گذشته جنبه عمومی پیدا کرد و مردم از هر قشر و طبقه ای به آن پرداختند.

نکته ای که به نظر طنزآمیز میرسد ولی حقیقت دارد وشما می توانید با مراجعه به روزنامه های روز یکشنبه 23 آگوست سال جاری چاپ تهران آن را بخوانید، اعلام این نکته است که در هر ماه یک صد نفر به خاطر عوارض ناشی از افراط در مصرف تریاک و مشتقات و به اصطلاح اوردوز از دنیا میروند. به عبارتی می شود 1200 نفر در سال. این در حالی است که ما از نظر تعداد تلفات ناشی از حوادث جاده ای در دنیا اول بوده و سالی 26000 نفر (بیست و شش هزار نفر) جان خود را از دست میدهند. یعنی 22 برابر میزان تلفات اعتیاد. حالا می توانید مقایسه کنید میزان بودجه اختصاص یافته برای بهبود وضعیت جاده ها را با بودجه 900 میلیارد تومانی به منظور دیوار کشی در مرزهای شرقی که از همین الان متخصصان وجود آن را بی ثمر میدانند. در 5 ماهه اول سال جاری ایرانی حدود 500 نفر به دلیل افراط در مصرف مواد مخدر و بیش از 200 نفر نیز در اثر سقوط هواپیما جان خود را از دست داده اند. البته در این آمار تلفات سقوط هواپیماهای آموزشی منظور نشده است.اصولاً روزنامه ها کسر شان خود میدانند حوادثی را که تلفاتی کمتر از 23 نفر دارند، گزارش نمایند.وضعیت قطار از این هم خنده دار تر است. همین اخیراً قطاری مسافربری درداخل تونلی نزدیک ورامین تعدادی از واگن های خود را جا گذاشته بود(حالا چطوری اتصال واگنها از هم بازشده بود و لکوموتیو ران متوجه نشده بود، ولله اعلم). در ایران معمولاً رانندگان اتومبیل و قطار و خلبانان خوابیدن در محل کار و حین انجام وظیفه را نوعی سرگرمی ملی دانسته و همراه آبگوشت و چلو کباب به عنوان مظاهر درخشانی از فرهنگ ایرانی به دوستان خارجی خود با مباهات معرفی می کنند. نکته قابل توجه آنکه لکوموتیوران چون برای شرکت در مراسم ختم باجناقش عجله داشته اصلاً به جا ماندن تعدادی از واگنها اعتناء نکرده و شرح وظیفه خود را هدایت لکوموتیو اعلام کرده نه شمردن تعداد واگنها. من گاهی از روح نیوتون خجالت می کشم که چگونه نشست، سالها فرمول سرعت و شتاب و سطح شیبدار را مطالعه و محاسبه کرد ولی یک هم وطن به سادگی قبر تمام اجداد سر ایساک نیوتون را با ندانم کاری های خود گل کاری و چمن کاری می کند.

وضعیت در سطح بین المللی هم بهتر از این نیست.در سایت رسمی سازمان مل متحد برای مبارزه با اعتیاد و جنایت هیچ صحبتی از اینکه چه مقدار مصرف تریاک خالص می تواند برای بدن مضر باشد، نیامده است.اینکه این سازمان اعتیاد و جنایت را در یک ردیف قرار داده هم جالب به نظر میرسد. به قول یکی از فلاسفه ایرانی، در محیط واقعی زندگی آنقدر موضوعات کمیک و خنده دار وجود دارد که اصلاً نیازی به ساختن جوک و تعریف لطیفه نیست. از جمله این مطایبات بررسی محتویات و سخنرانی های سمیناری است که به مدت یک روز برای بررسی نقش رسانه ها در جلوگیری از تشدید اعتیاد در تهران تشکیل شد. همه شرکت کنندگان فرصت را غنیمت شمرده و اظهار دشتند که اگر امکانات در اختیار آنها گذاشته شود، ظرف مدت کوتاهی(کسی دقیقاً روشن نساخته که چقدر کوتاه) اعتیاد را ریشه کن می کنند. مثلاً نماینده وزارت آموزش و پرورش در مقابل سئولی در خصوص گرایش دانش اموزان دختر و پسر به اعتیاد (آنهم نه از نوع سنتی و تریاک بلکه مدرن و شیشه و کراک) اظهار داشته است که آموزش و پرورش دارای 23700 کلاس در شرف تخریب است. یعنی آنقدر پول ندارد تا کلاس ها را بازسازی کند تا برسد به کمپین توقف اعتیاد.

پیشنهاد های مسخره دیگری هم در این مورد ابراز شد. شهرداری طرح بزرگی را برای آشنا ساختن معتادان عزیز با گلکاری و باغبانی ارائه نمود که 2 میلیارد تومان بودجه می خواست. نماینده وزارت بهداشت نیز اظهار داشت که 32 درصد معتادان دچار سوء تغذیه هستند و بیشتر از آنکه از اعتیاد بمیرند، از گرسنگی می میرند. یعنی اینکه معتادی ممکن است در حال بوئین ورژن جدید از گل رز،به دلیل ضعف مفرط ناشی از روزها غذا نخوردن بمیرد. سازمان ملی جوانان هم که نهادی برای تشویق جوانان به ازدواج است، اعلام نموده که متوسط سن استفاده کنندگان از قرص های روان گردان به شدت کاهش یافته و بنابراین امکان تشویق آنها به تشکیل خانواده از بین رفته است. گزارش های مربوط به این گردهم آیی آنقدر خنده دار و کمیک بودند که میشد بدون هیچگونه ویراستاری برای سرگرمی مردم پخش نمود.

بگذریم از این همه قبل و قال و برسیم به مشکل من که همانا سفر دو روزه کاری به تهران برای شرکت در کارگاهی بود که نماینده شرکت فرانسوی کاسه و بشقاب سازی قرار بود برای همه مدیران فروش استانی در تهران برگزار کند. عرض کنم خدمتتان که مدیر عامل شرکت روی سابقه آشنایی به من گیر داده بود که می توانم با این زبان فرانسه الکنی که بلدم نقش میزبان میهمان فرانسوی را بازی کنم. مدیر عامل پشت تلفن به من گفت که طرز حرف زدن من که هیچ کس اصلاً از آن سر در نمی آورد در اینجا مزیتی است، ایشان اضافه کردند که فرانسوی ها چه زن و چه مرد به فلسفه و رمان و سگ و عطر، سنگک و خوردن غذاهایی عجیب و غریب از قبیل کله پاچه و آبگوشت و مار و صدف و قارچ علاقه دارند و چه بهتر بتوانی مخشان را در مدت اقامت در تهران تلیت کنی و دهانشان را سرویس.(مدیر عزیر ما طبق رسوم ایرانی ها چند تا فحش آب نکشیده به مهمان عزیزمان داده و طی ناسزایی که در زبان فارسی نوعی تعارف محسوب می شود، علاقه غیر متعارفی را نسبت به خواهر و مادر مهمان خارجی ابراز فرمودند). البته برای رضایت من، آپارتمانی را در شمال شهر برای اقامت من در نظر گرفتند و به صورت معنی داری به من فهماند که می توانم از امنیت خانه مطمئن و هر گاه دلم خواست به شیوه سنتی رایج در شهرمان تریاک بکشم. ایشان به نوعی نیز به بنده شیر فهم فرمودند که در تهران مواد مخدر فراوان است و خر نشوم و باطری موبایلم را در آورده و تریاک جاسازی نکنم که در صورت کشف، آبروی ما که هیچ، آبروی شرکت بر باد رفته و رقبا ما را دست انداخته و بازار فروشی را که همین طوری هم کساد است به رکود بیشتری خواهد کشانید.

پشت تلفن زمین خدمت بوسیده و آئینهای شفاهی پاچه خواری را به جای آورده و به عرض مبارک رسانیدم که در وقت و ساعت تعیین شده در دفتر ایشان در تهران حاضر خواهم شد. برای تهیه تریاک کمی که در دو روز اقامتم در تهران لازم داشتم از میدان آزادی به پارک استقلال رفته و با تکیه به هوش حرفه ای خودم(به عنوان یک تریاکی) ماده مورد نیاز را تهیه خواهم کرد. خواندن مطالب نشریات داخلی در خصوص استعداد های کشف نشده معتادان هم مرا بیشتر دلگرم ساخت. در همین روزنامه های وطنی مقالات زیادی در خصوص مبتکربودن قاچاقچیان و با هوش بودن معتادان به چاپ رسیده است. واقعاً کشوری که مبتکرانش در رشته قاچاق و تیزهوشانش در کشیدن تریاک فعالیت داشته باشد،لابد در داروخانه هایش هم باید نفت بفروشند. روز موعود با هواپیمایی که بلیطش را شرکت برایم رزرو کرده بود به تهران آمده و با کمال تعجب سالم رسیدم. بیشتر از وقتی که صرف پرواز شده بود، منتظر ماندم تا ساکم را تحویل بگیرم. از فرودگاه بیرون آمده و با اولین تاکسی خودم را به میدان آزادی رسانیدم. من هر وقت میدان آزادی را می بینم به یاد تابلوی کمال الملک از بغداد می افتم. محیطی شلوغ و درهم برهم. جالب است که بین سواری های خطی که درست مثل بازار ماهی فروشان توکیو همه مقصد خود را داد زده و همگی تنها منتظر یک مسافر هستند که حرکت کنند، مردی روی بساط جمع و جوری جگر و قلوه می فروخت و عده ای انگار نه انگار که هوا گرم و اینجا به اعتباری بزرگترین میدان شهری در خاورمیانه و شیوع آنفلونزای خوکی بیخ گوش، به صرف جگر مشغولند و بی خیال سرو صدا در عالم خود سیر میکنند.

اغلب سواری ها از میدان آزادی به مقصد پونک و چهار دیواری در حرکتند. به یکی از آنها که سمندی است با راننده ای شسته و رفته و سبیل هایی آنکادر، سوار می شوم. اصلاً فکر نمیکنم بتواند با این کرایه ها خرج ماشین را در بیاورد. همه اینها سوژه هایی هستند برای روزنامه نگاری پژوهشی و یا به قول انگلیسی ها Investigative Journalism که بتوان پی به کنه رویدادهای جاری جامعه ایران برد. بگذریم.

فعلاً تحقیقات علمی را دراینجا درز گرفته و با هیجان سفر تامین منابع حیاتی به سمت پارک استقلال را ادامه میدهم. در سمت راست میدان آریاشهر که یادمانی زمخت در وسطش برپاست و پرندگانی نظیر خفاش بر تنه اصلی آن حجاری و یا نقاشی و چهار ساعت بزرگ- هر کدام به سمت چهار جهت اصلی - بر بلند ترین نقطه آن نصب شده، پیاده می شوم. ساعتها، هر کدام زمان خاصی را نشان میدهند. انگار همه اینها دارای یک مادر ساعت نیستند. ساعتهایی که گفتم بر بدنه ای حجمی تخم مرغ شکل کار گذاشته شده اند که به نظر میرسد سازنده می خواسته آن را کروی در بیاورد که تخمی در آمده. درست بر تارک این به اصطلاح کره مرمرین، دوربینی ویدئویی نصب شده که به سمت میدان آزادی نگاه میکرد.

بعد از عبور از محل خط کشی خیابان در پارک استقلال مستقر شده و به شناسایی محل می پردازم. طبق معمول هر کسی کار خودرا می کند و خر خود را می راند. در ابتدای پارک دکه ای وجود دارد که بر بالای آن این جمله جالبی به چشم میخورد: از من بپرسید. این مربوط به فروش نقشه های شهر و کارت هایی تلفن و این گونه ابزار و ادوات است که ظاهراً از تولیدات شهرداری میباشد. پاسگاه کوچکی از پلیس که در یک کاروان جای گرفته، درست در کنار از(من بپرسید)، قرار گرفته و ماموران پلیس برخی بهت زده و بعضی هم خمار و با چشمانی بی حالت به بیرون خیره شده اند.. به نظر میرسد که از زمان حمدالله مستوفی سیاح مراکشی که صدها سال قبل از تهران عبور کرده، جهانگرد دیگری از این نقطه عبور رد نشده است وگرنه همینجا تبدیل به یک جاذبه توریستی میشد.

هر کسی در پارک به کار خودش مشغول بود. خانواده ای درست وسط باغچه چمن کاری شده بساط عصرانه پهن کرده بودند و با دهها خدم و حشم بچه و بزرگ به بلعیدن انواع غذاها مشغول بودند. چنان در کار خود فرو رفته و به قولی فوکوس کرده بودند که انگار از زمان شاه شهید و سال وبایی و سیل تجریش چیزی را نخورده و طعامی را ندیده بودند.

نیم ساعتی بود که روی نیمکتی نشسته بودم. کم کم داشتم ناامید می شدم و نتیجه گیری میکردم که دوستان بنده را دو دره کرده و قالم گذاشته اند که ناگهان در رحمت باز شد و چائی فروشی ظاهر گشت. بلافاصله ازش تقاضای چایی کردم. مرد جوانی بود که مهمترین مشخصه اش به نظرم اصلاح خوب صورت و بلند بودن موهای داخل دماغش بود که بد جوری بیرون آمده بودند. خیلی دلم میخواست که قیچی کوچکی داشتم و آن دو تار موی بلند را میزدم. طایفه ما که به خوردن چایی خوب عادت کرده، از دیدن آن آب زیپو در داخل لیوان یک بار مصرف شوکه شدم. با خود فکر کردم که اینهم جزوی است از روند خرید جنس و به قول مدیر عامل شرکت دووی کره که همواره میگفت برای موفقیت در امور باید تا جایی که می توانید از خوردن و آشامانیدن با مشتری های خود اکراه نداشته باشید من هم با ولعی ظاهری چند جرعه از چایم را نوشیده و منتظر گام بعدی ماندم.

پسر جوانی که موهایش را به سبک اعضای حزب نازی و به اصطلاح آلمانی زده بود از جلویم گذشته و نگاه معنی داری به من انداخت. بعد از چند دقیقه آمد و کنارم نشست. هر دو برای دقایقی همدیگر را نادیده گرفتیم و وانمود کردیم که آنقدر مشغولیات ذهنی داریم که تا نیم متر اطرافمان را هم نمی بینیم. این جهالت و غفلت بیشتر از این نپائید. من کارهای زیادی داشتم که باید انجام میدادم. بنابراین سر صحبت را با پسره بازکردم و ازش در باره ازدحام ماموران پلیس و جوانان در میدان پرسیدم. با اکراه و نگاهی چون دقت دقیق نعلبند به خر، به من گفت که مگر خبر نداری که امروز قرار است اعضای نهضت سبز در اینجا تظاهراتی انجام دهند. گفتم: نه! نه ای گه گفتم چنان قاطع بود که پسره چشمانش کم مانده بود از حدقه در بیاید. در حالی که آب دهانش را قورت میداد زیر لب گفت: مگه تو توی این کشور زندگی نمی کنی؟ گفتم که من شهرستانیم و از امور سیاسی بی اطلاع. آمده بودم دوستی را ببینم و امانتی را ازش تحویل و شرم را کم کنم. پسره در حالی که خیلی به من مشکوک شده بود تمام هیکل مرا برانداز کرد و گفت: چیز خاصی را می خواستی از دوستت بگیری. واژه "خاص" را چنان قاطعانه تلفظ کرد که یقین کردم فروشنده است. گفتم آره من فقط دو روز تهران میمانم. به اندازه مصرف دوروزه کافیه. هزینه را هم هر چی شد، نقدی تقدیم میکنم.

پسره رویش را از من برگردانید و مستقیم به روبرو خیره شد. یک آن ترسیدم که عوضی گرفته و بند را آب داده ام. سکوت دردناکی برقرار شد. پیشقدم شدم که بالاخره حرفی زده و اوضاع را دوباره به حالت عادی برگردانم. میدونی من سیروسم. تو اسمت چیه؟ بدون اینکه اصلاً نگاهم کند گفت: من هم کوروشم. فکر میکنم هر دو اسم یکی هستند. نفهمیدم منظورش چی بود. نخواستم مجدداً سکوتی برقرار بشود. گفتم: آره تو راست می گویی فرانسوی ها به کوروش می گویند سیروس. چپ چپ نگاهم کرد. انگار حرف بدی زده باشم. برای ماستمالی ادامه دادم: میدونی اولین گروه ایرانشناسان فرانسوی درنوشته هایشان کوروش ما را به صورت سیروس در مقالاتشان نوشتند. این اسم به قدری جالب بود که بعداً خود ایرانیها، هم از کوروش و هم سیروس برای نامیدن پسران، استفاده کردند. نمیدانم چرا بعد از این توضیحات من، کوروش بیشتر ترسید. فکر میکرد که من به دلیل نرسیدن مواد قاطی کرده ام.

منتظر اقدام عملی از طرق کوروش بودم. دیگر داشت حوصله ام سرمیرفت. چقدر در شهرمان راحت بودم.اینجا شلوغ و آلوده و گرم است. کوروش مدتی ساکت فقط به روبرو نگاه میکرد. ته ریش جالبی داشت که روی پوست سفید صورتش به خوبی نشسته بود. با تانی و صلابت قهرمانان فیلم های وسترن هالیوودی صورتش را به سمت من چرخانید. نمیدانم چرا پیش کوروش احساس غربت و حقارت می کردم. احساس کردم که می خواهد نکته مهمی را به من بگوید. بدون اینکه این پاو آن پا کند گواینکه میخواهد مرا شیر فهم کرده باشد، گفت: هر لحظه ممکن است این میدان شلوغ شود. میدونی تظاهراتی قرار است برگزار شود. برایت خوب نیست اینجا بایستی. هاج و اج نگاهش کردم. عین نگاه بچه زرافه ای به مادرش، صورت کوروش را در فاصله ای خیلی دور می دیدم. کوروش بیچاره برایم در باره همه چیز توضیح داد. دست آخر هم برای اینکه با نتیجه گیری خوبی صحبتهایمان تمام بشود رو به من کرد و گفت: ببین اکثریت این آدم هایی که می بینی جوانند وتحصیل کرده. بنابراین دیر و یا زود به هر چیزی که میخواهند، دست خواهند یافت.

از حرفهای کوروش خیلی خوشم آمده بود. خیلی دلم میخواست بدانم اصلاً آنجا چکار میکرد؟ برای چه آمده بود؟ صدایم را صاف کرده و با حداکثر انرژی که در خودم سراغ داشتم ازش در باره شغلش پرسیدم. به نظرم به نویسندگان جوان ستون های درگوشی روزنامه ها شبیه بود. کوروش هم صاف و پوست کنده گفت که لیسانس علوم سیاسی دارد ولی چون مدتها بیکار بوده، سرانجام کار موقتی در دستگاه پلیس گیر آورده. انگار آب سردی را روی کله ام ریخته باشند یک لحظه ازجام جستم. من به کاهدان زده بودم.

با آرامش خاصی گفت: بشین!

دور افتاد دست کوروش. در نیم ساعت بعد کلی تئوری های سیاسی تحویلم داد. جالبترین آنها قلق گیری در رویدادهای سیاسی بود که فکر می کنم از ابداعات خودش بود. به قول کوروش گونه شناسی انقلابات جهان نشان میداد که مردم همیشه نظیر تیراندازی اول قلق گیری میکنند و بعد شلیک و موفقیت. در روسیه اول انقلاب 1905 پیش آمد که تزار و دستگاه او صدای مردم را نشنیدند ولی در 1917 انقلاب موفق شد. در ایران هم در سال 1342 در واقع مردم قلق گیری کردند و در 1357 شلیک. حوادث اخیر را کوروش نوعی قلق گیری برای رویداد مهمی در آینده تفسیر میکرد. نتیجه همه این بحث این شد که من و کوروش با هم دوست بشویم. انگار که 50 سال است همدیگر را می شناسیم و یار غاریم و دوست گرمابه و گلستان.

کوروش شماره موبایلم را گرفت و شماره خودش را داد. به من توصیه کرد بروم آپارتمانی که برایم در نظر گرفته اند و مطمئن باشم که قبل از ساعت 9 شب، جنسی را که خواسته ام با همان کیفیت معهود دریافت خواهم گرفت. با موبایلش شماره ای را گرفت و طرفه العینی موتور سواری ظاهر گشت. در مقابل تعجب من کوروش گفت که اگر بخواهم با تاکسی بروم تا ساعت 10 شب هم با این شلوغی و ترافیک به مقصد نخواهم رسید. با سوء ظن سوار موتور شدم. کوروش از من خداحافظی کرد و رفت به کانکس پلیس. اصلاً باورم نمی شد.

تازه فهمیدم که داشتن دوستانی در تهران چقدر کار راه انداز است.دیگر مشکل زیادی نداشتم. در جریان دو روز سمینار هم، نماینده شرکت با لهجه غلیظ فرانسوی انگلیسی صحبت میکرد و خانم مترجمی هم، صهبتهایش را برای ما بر می گردانید به فارسی. با توجه به اینکه اغلب شرکت کنندگان با واژگان کلیدی آشنا بودند، مطالب را به خوبی می فهمیدند و گرنه خانم مترجم اغلب جملات آقای سخنران را اشتباه تفسیر می کرد.نمودار ها هم کمک زیادی برای درک مطلب بودند. در فاصله های نهار و به قول انگلیسی ها برک های قهوه و چایی هم مخ آقای فرانسوی را مطابق خواست رئیس کار می گرفتم.به نظرم عجیب می آمد ولی برای اولین بار می دیدم که فرانسوی ها احترام زیادی برای باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا قائل هستند. از زمان ژنرال دوگل در فرانسه و ایالت کبک کانادا رسم بوده که روسای جمهور آمریکا را بی فرهنگ و نوعی کابوی شهری تلقی میکردند ولی شاهد بودم که فرانسوی مورد نظر ما - طبق معمول انتظار داشتم اسمش ژان و یا پل و سرانجام فرانسوا باید باشد، این چنین نبود، یک اسم عجیب و غریب کروات داشت که نشان میداد اعقابش مهاجرند. دیدم اگر به اسم واقعیش صدا کنم گلویم درد خواهد گرفت. گفتم زنت در منزل تو را چی صدا میکند؟ گفت به من می گوید: پل. گفتم این بهتره. با اجازه شما، من هم به تو می گویم پل- این چنین نبود و از رئیس جمهور آمریکا با احترام زیادی یاد کرده و اسامی همسر رئیس جمهور و فرزندانش و عادات لباس پوشیدن و سرگرمی هایشان را هم می دانست. برخی اوقات واژه های فرانسوی یادم میرفت. پل نه تنها باراک اوباما بلکه معاونش بایدن را هم می ستود به قول خودش Obama avec Joe Biden, son colistier.، کلیستیه به معنای معاون و یا یار انتخاباتی را طوری تلفظ کرد که بار اول اصلاً متوجه نشدم. فکر کنم خود آمریکائی ها Running mateمیگویند. مهمان فرانسوی ما آنقدر در مدح اوباما افراط کرد که من داشتم یواش یواش در فرانسوی بودنش شک میکردم. به رسم ادب همه افاضاتش را گوش کردم تا رسیدیم به قول خودش Analyse d'une victoire به تحلیل دلایل پیروزی باراک اوباما بپردازد که دیدم زیادی رو داده ام و بهتر است شام دعوتش کنم به خوردن دیزی آبگوشت تا با این شام سنگین شب را سراسر کابوس ببیند و دیگر در نقش مفسر سیاسی ظاهر نشود. ولی انگار نقش من و پل عوض شده بود. عوض اینکه من مخ وی را تلیت کنم،ایشان هر وقت فرصتی می یافتند، مرا با تبلیغات باراک دوستی خود بمباران می کردند. فکر می کنم راحت 3واحد درسی دانشگاهی در اوباما شناسی ظرف دو روز پاس کردم. در موقع خداحافظی ذهنم پر بود از اصطلاحاتی که تا مدتهای طولانی فراموش نخواهم کرد: multilatéralisme, partisan de la realpolitik ,modèle James Baker, Discours du Caire ,

دو روز سمینار افرایش میزان فروش و روش های نوین بازاریابی به سرعت برق و باد گذشت. دیگر میخواستم برگردم شهرمان. به کوروش زنگ زدم و قرار شد قبل از رفتنم همدیگر را بینیم. در کله پاچه فروشی تمیزی در همان نزدیکی فلکه دوم آریاشهر و پارک استقلال همدیگر را دیدیم. انگار هردو مدتهاست کله پاچه نخورده ایم با ولع هر چیزی را که به اصطلاح سرآشپز برایمان آورد خوردیم. من از زبان گوسفند همیشه خوشم می آمد و آن روز دلی از عزا در آوردم.بوی خوش کله پاچه خاطرات دوران کودکی را برایم زنده کردند. کوروش مهمان من بود. بعد از صرف صبحانه، با اشاره کوروش، برایم چای و نبات آوردند. تو دلم گفتم: ای ی ی! اینکاره! میدونی که کله پاچه سردیه و آدم تریاکی باید بلافاصله گرمی بخورد. چقدر پسر نازیه این کوروش. بهای همه اجناسی را که برایم فرستاده بود، یکجا حساب کردم. موقع خداحافظی به کوروش گفتم که برای جبران الطافش آماده ام. بدون هیچ رودرواستی برایم توضیح داد که یک از دوستانش ازدواج کرده و می خواهد برای ماه عسل کوتاهی به اتفاق خانمش بیایند شهر ما و ازم خواهش کرد که میزبان باشم. این حد اقل کاری بود که برای کوروش میتوانستم انجام دهم. با کمال میل پذیرفتم.

خودم را به فرودگاه مهرآباد که پروازهای داخلی از آنجا انجام میگیرد رسانیدم. تا انجام پرواز، با روزنامه ها مشغول شدم. آنقدر مطالب طنز در قالب جدی در روزنامه ها هست که مدتها می توان با آنها سرگرم شد و خندید. تیتر یکی از این اخبار در باره شیوع استفاده از ریتالین به عنوان داروی تقویت حافظه در بین دانشجویان و سربازان بود که نشان میداد مواد مخدر همان چیزی هایی نیستند که ما به صورت سنتی می شناسیم و تنوع فراوانی دارند و چه بسا اغلب قهرمان کنکورهای علمی با استفاده از همین دوپینگ ها به پیروزی رسیده اند.

خبر بعدی در باره کاردرمانی معتادان بود که نشان میداد شهرداری برنامه ای برای جمع آوری معتادان دراردوگاه های خاوران، صباشهر و بهمن را دارد تا از طریق یاد دادن حرفه به آنها باعث جذب این قشر زحمت نکش در صنعت کشور شود. با خواندن این خبر آن قدر بلند خندیدم که چند نفر که در سالن انتظار در اطرافم بودند دور و برم را خالی کردند. یعنی پیشرفت کشور در زمینه های صنعتی گره میخورد به مشارکت معتادان.

یک از دوستانم که به منابع آلمانی دسترسی داشته و ادعا می کند که زبان و ادبیات آلمانی را به خوبی میداند نظریه ای را مطرح می سازد(ایرانیان ژرمانوفیل هر کدام حداقل 1000 نظریه باطل داده اند) که کشور ما را هنوز در مرحله Gemeinschaft میداند و برای تحقق برنامه هایی در سطح ملی (مثلاً همین ترک تریاک) باید به مرحله Gesellchaftصعود کند. من اصلاً از حرفهایش سر در نمی آورم چون نمی تواند واژه های آلمانی را به فارسی ترجمه کند و طبق معمول همه تحصیل کردگان آلمان، انگلیسی و فرانسه هم بلد نیست وعلت اینکار را نه ضعف سواد فارسی خود، بلکه غیر قابل ترجمه بوده واژگان آلمانی به زبانهای دیگر میداند !- والله اعلم.ولی ممکن است یک معنایش این باشد که تا رفتن به سطح گزلشافت تریاکی های عزیر می توانند همچنان دود کنند.

یاد اعلامیه سید ضیاء الدین طباطبائی نخست وزیر کودتای اسفند 1299 افتادم:

" مصرف تریاک و شیره در انظار و قهوه خانه ها ممنوع است و هیچ کس حق ندارد در معابر به دفع بول و قضای حاجت بپردازد"


Share/Save/Bookmark

Recently by cyrous moradiCommentsDate
به صندوق رای ایمان آوریم
3
Nov 04, 2012
چه باید کرد؟
9
Oct 02, 2012
سازش تاریخی
2
Sep 03, 2012
more from cyrous moradi
 
default

Great piece; some observations/comments

by farrad02 on

سیروس جان مانند همه نوشته هاتون از این یکی هم لذت بردم.  و به قول جهانشاه عزیز آدرس بدهید ما هم خدمت برسیم. خیلی اهل حالی شما! البته الان در کانادا هستم ولی بزودی عازم ایران و نهایتاً شمال ایران هستم.

 با سوری خانم موافقم که با وجود شیرینی داستان و خواندنی بودن کمی طولانی بود و سر و ته آن به پیام کلی قطعه شکل نمیدهد. یعنی کمی پریشان به نظر میرسد یا به قول انگلیسی زبان ها: rambling at times

به هر حال ممنون و لطفاً داستانهای این حقیر در همین سوژه را چک کنید:

//iranian.com/main/2008/apr

 


maziar 58

clear and cut story

by maziar 58 on

another beautiful writtig as usual all the way from MILE HIGH CITY...........

Maziar


Jahanshah Javid

Mamnoon!

by Jahanshah Javid on

Mesl e hamisheh lezzat bordam. Raasti sharetoon kojaast? Moshtaagheh deedaar :o)


Ahura

احسنت، باریک‌اله

Ahura


طنز زیبائی از فرهنگ و روحیات تو در توی ما ایرانیها‌ست. از‌آسمان به ریسمان و با چاشنی‌ واژه‌های غربی آینه در جلوی رویمان گذاشته و شرح حالمان را نوشته‌ا‌ی. خیلی قشنگ و سر گرم کننده بود. به امید اینکه بیشتر بنویسی‌ و شاید رمان که ما به زبان اصلی‌ و بدون حدس بخوانیم. فرهنگ زور و استبداد که ما را کور و کر پرورش داده ده در صد که خیلی‌ زیاده اصلاً حرف گوینده را نمیشنویم و تا ابدالدهر در همه دانی خود محبوسیم.


Souri

I always loved your writing

by Souri on

You are a very talented and gifted writer. You have wonderful taste of satire. I just found that your recent stories are becoming longer than usual. Sometimes I have to cut and comeback to read the rest of the story.

Best wishes of luck,


default

شیروش جان

Behnamjan (not verified)


 

دمت گرم آقا شیروش. دشت مریزاد داداش.