A delusional bilingual note to the unseen lady who was so pretty (2)


persian westender
by persian westender

I feel like I have a lot to say to you, but I’ll only hold you in my arms, hoping you get them all at once physically, not verbally. I’m not going to ask where have you been all these days? Nor I’ll ask what happened to your crimson satin skirt? It would be impolite to ask such a question, but what happened to your crimson satin skirt anyway? Who would wear a crimson satin skirt for a walk on the beach?

If you had asked me (and you never do) I would have said that I love your chuckles, I love your charms, I love your “Chakhans”,love your challenges, your charisma, and love everything in you which starts with “Cha” except for your tattoo. What does that “champ” suppose to mean onyour wrist? Are you a Venus Williams? Sorry for being such a rude, but I’m not going to be too much apologetic this time.

For long, I have been thinking that we have to ‘physicalize’ it, not verbalize it. Verbalization of romance sucks big time. It’s time to physicalize it and I don’t know how? and I’m sure you don’t know neither. I wonder why this dream of you keeps “goning” and coming back like a boomerang and strikes me in the head once in a while? I get this dream of you like a fiesta of sublimational subconscious catharsis and many other psychological good stuff.

In the meantime, my taste buds have been changed; the sour is sweet, the bitter is sweet, the salty is sweet now, ever since I started tolick you in my dream- every inch of you from toenail to your scalp, including every inch of you ....

"...ما داشتیم تو یه ساحل خلوت قدم میزدیم... تو یه لباس رکابی آبی‌ کمرنگ تنت بود با یه شلوار جین تنگ که پاچه هاش رو تا زده بودی. موهات رو طبق معمول پشت سرت جمع کرده بودی. بین ما سکوتی برقرار بود، ولی‌ انگار حرفامون منتظر یه فرصت مناسب بودن تا سرریز بشن.  من دولا شدم تا یه دونه صدف از رو شنها بردارم، وقتی‌قد راست کردم تو نبودی. صدف سفید تو مشتم بود ، ولی‌ تو محو شده بودی. با خودم فکرکردم شاید تو همون صدف باشی‌. من نمیتونستم دوتا یی تون رو در آن واحد داشته باشم. پس صدف رو دوباره رو شنها گذاشتم. ولی‌ تو ظاهر نشدی....دوباره صدف روبرداشتم .

مرغای دریایی بالای سرم هیاهویی راه انداخته بودن. کاشکی‌ صدف رو برنمیداشتم. بعدش یه نسیم خنک از جانب دریا وزیدن گرفت.  شاید تو از اول با من نبودی و تنها یک توهم بودی؟ برگشتم..  جای پاهای هردوتا مون رو شنها مونده بود. جای پاهای تو ظریف بودن و منظم گام برداشته بودن...

ریه هام رو از هوای تمیز ساحل پر کردم و چشمم رو بستم. سعی‌ کردم به هیچ چیز فکر نکنم..هیچ..

انگشتی دستهام رو نوازش داد. دستهای تو دنبالم دستهام میگشتن. توی دستم صدفی نبود. مرغای دریایی در دوردست‌ها پرواز میکردن..."


مارچ ۲۰۰۹


Recently by persian westenderCommentsDate
Nov 25, 2012
میهمانیِ مترسک ها
Nov 04, 2012
چنین گفت رستم
Oct 28, 2012
more from persian westender