اين احساسات بی موقع ديگه گندش رو در آورده. ديشب رفته بودم کنسرت استاد شجريان. آقايی که شما باشيد ده دقيقه اول بعد از اينکه استاد شروع به خوندن کرد, ما هی بغض کرديم و توی تاريکی هی اشک ريختيم. خداييش خودم هم سر در نميارم چرا من اينجوری ام. جدای اينکه صدای استاد واقعا تاثير بسيار عجيبی روی آدم ميگذاره اما آخه چرا من اينجوری ميشم؟ جا های ديگه هم شده ها.
نه کم و کسری دارم نه مشکلی دارم نه بدهکاری دارم که با شنيدن يک تُن و صدا ياد بدهکاريهام بيافتم!! نه زن و بچم مريضند که شفا بخام!! اما اينو ميدونم که اين اشعار و اين صداست که باعث تحريک آدم ميشه. وقتی که در همون ابتدا و ابيات اول استاد به " زکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود" رسيد... آی آی آی ...
ميدونيد چيه؟ اين اشعار فارسی و پيغامی که دارند (که اکثرن در مقوله شناخت انسان از خود و آفريدگاره) برای ما فارسی زبانان همون پيغام و تاثيری رو داره که کلمات قران برای يک کسی که زبان اولش زبان عربيه. قرآن کلام خداست و اين اشعار, کلام کسی که وجود خدا رو به نوعی حس کرده و اين حس و فکرش رو به زبانی زيبا در کلامی موزون و زيبا گنجونده.
هردو هدفشون ديد دادن به ما انسانهاست. واقعا شنيدن اين اشعار و عميق شدن در معانی اونها برای مايی که در زندگی ماشينی غرق شديم و فرصت خوندنشون رو نداريم, شايد فقط در اينجور مراسم محيا ميشه...
صدای همايون درست مثل " کپی برابر اصل" بود. لحظاتی بود که اگر به صحنه نگاه نمی کردم, متوجه نميشدم که پدر داره ميخونه يا پسر!
با بودن اون همه ايرانی دورو برم همه چيز بوی ايران ميداد بجز وقتی که يکی از متصديان سالن بعد از ورود ما به داخل محوطه داخلی با احترام اومد جلو و ازمون پرسيد که آیا برای پيدا کردن درب ورودی و صندليمون کمک لازم داريم و بعد مارو برد و توی اون سالن شش هزار نفری درست نشوند روی صندليمون. اون موقع بود که يادم افتاد که در آمريکا هستم!
---
Links:
[1] http://www.safainla.us/archives/2008/05/post_107.html