from: yoozpalangh.wordpress.com [1] [2]
سال 1362 بود، در محله پيشين ما مسجد كوچكي بود كه بچه هاي بسيج كانوني را در آن تشكيل داده بودند و كار اين كانون در آن روزگار بيشتر محدود به جذب و اعزام نيرو به جبهه هاي جنگ بود.
مهدي يكي از بچه محل هاي ما كه آن زمان 14 سال داشت پاي ثابت كانون بود. دليلش هم مذهبي بودن خانواده اش نبود اون اوايل فقط عشق تير و تفنگ و اسلحه دست گرفتن را داشت و فكر مي كرد وقتي اسلحه دستشه خيلي بزرگ شده، تعريف هاي بچه هاي جبهه رفته از خط و جنگ و خلوص و رفاقت و حوري و دشمن و شهادت و شفاعت و … كار خودش را كرده بود ديگه رفتن به ميدون تير و ايست و بازرسي ها و گشت هاي برنامه ريزي شده حس بزرگ شدنش را ارضا نمي كرد و فكر و ذكرش شده بود يك چيز، رفتن به جبهه.
يادمه مادرش هميشه مي گفت: اين بچه آخرش كار دست من ميده.
مهدي هم مثل خيلي از بچه هاي آن روزگار تصميم گرفت كه با جعل شناسنامه و رضايت پدرش راهي جبهه بشه اونم توي كانون بسيجي كه با خونه اونا كلا 400 متر فاصله نداشت و همه همديگر را مي شناختن.
خلاصه مهدي شناسنامه جعل شده و رضايت نامه مثلا امضاء شده به بوسيله ي پدر را به كانون برد و فرداش در حاليكه خانواده بي خبر بودند توي غفلت خانواده به جبهه اعزام شد.
چندي نگذشت كه خبر شهادت مهدي را براي خانوده اش آوردند و فرداش هم قرار بر تشعيع جنازه بود. جنازه ي مهدي را صبح فرداي روز خبر دادن آوردند. آمبولانس از پيچ خيابان كه وارد شد فرياد شيون زن ها و نواي لا اله الا الله جمعيت با هم بلند شد.
در اين بين يكي از بچه هاي كانون فرياد زد شهيدان زنده اند الله اكبر … هنوز جمعيت جواب نداده بود كه پدر مهدي غريوي كشيد و با صداي بلند گفت: نخير آقا چقدر مردم خرند الله اكبر …
ديروز سالگرد پدر مهدي بود. پيرمرد تمامي اين سالهاي پس از مهدي را توي اين آرزو بود كه شرايطي پيش بياد كه بتونه از كسايي كه بچش را با علم به اينكه سنش كمه به جبهه بردن شكايت كنه. اجل مهلتش نداد.
---
Links:
[1] http://yoozpalangh.wordpress.com/2008/04/28/ezame-ghirghenoni/
[2] http://www.iranianuk.com/article.php?id=27463
[3] http://yoozpalangh.wordpress.com/2008/04/28/ezame-ghirghenoni/