قطره ای از صخره های خاوران
در درون جان خود نوشید ه ام
خاک پای حافظی را بی دریغ
همره باران خود بوسیده ام
در خراسان در پی بز های خود
با دم کوبادها نالیده ام
بر لب آن جویباران در بهار
پا به پای لاله ها رویده ام
آن رفیقان ان الحق گفته را
در طواف خانه ای بشمرده ام
پس صدا ی آشنایان حبیب
از پس فرسنگها بشنیده ام
خون یاران و رفیقان ای دریغ
در خیابان و به زندان دیده ام
گرگها و کرکسان بیش از شمار
در کمین اندر بیابان دیده ام
با دل اندر بزم عاشقهای رند
تا سحر گه بی امان رقصیده ام
با دلی شادان به گاه بامداد
بر رخ خورشید خود خندیده ام
تا به آبشخوار پای تو رسم
ای بسا خار بیابان خورده ام
و ز انفا س بلند شاعران
ای بسا بی خوشتن بر خورده ام
از معانی بلند و پاکشان
بی گمان من خوابها یی دیده ام
چهری؛ اندر این مصاف پر خطر
ای برادر، گرگ باران دیده ام