GOOGLE SEARCH
Google
USER LOGIN

ر اعتمادی

RedWine
by RedWine
22-Mar-2008
 

FROM: www.ghadimiha.com

جناب اعتمادی به عنوان سوال اول بیوگرافی خودتان را بگویید؟

من متولد لار هستم یکی از جنوبی ترین شهرهای ایران است. آن زمانی که من در این شهر متولد شدم شهری بود با 15 هزار جمعیت. شهری خشک بی آب که هر چهار سال یک بار ممکن بود باران بیاید، نه کشاورزی داشت نه باغی داشت نه آبی داشت، منتها شهری است که بیشتر جنبه بازرگانی دارد و لاری ها بیشتر تجارت شیخ نشین های خلیج فارس را در دست دارند و این قدر به شهرشان علاقه مند هستند که در آنجا کار می کنند و پولی که در می آورند در شهر لار خرج می کنند. تحصیلات ابتدایی ام را در لار سپری کردم، چون پدرم به تهران مهاجرت کرد و من هم آن موقع 12 ساله بودم و دبستان را تمام کرده بودم بچه های خانواده را برداشتم و به تهران آمدیم و در تهران ساکن شدیم و تا امروز هم در تهران ساکنیم.

چند فرزند دارین؟

من دو تا دختر دارم که هردوشون در آمریکا زندگی می کنند و ازدواج کردند و در آمریکا صاحب فرزند شدند. یکیشون حقوق دان هست و یکی شون فوق لیسانس روانشناسی، ولی حالا به علتی که 3 تا نوه برای ما آورده، گرفتار مسائل خانوادگیش هست و کار نمی کند.

علاقه مندی شما به روزنامه نگاری از کی شروع شد؟
من وقتی که در لار بودم از کلاس سوم دبستان به کتاب علاقه داشتم و تقریبا تمام کتاب هایی که در تنها کتابفروشی لار بود را خوانده بودم و اگر اطلاع پیدا می کردم فلان آدم کتاب داره می رفتم در خونش و خواهش می کردم و کتاب رو می گرفتم و می خوندم. در کلاس ششم دبستان من انشایی نوشتم و وقتی سر کلاس خواندم معلم از من گرفت و رفت. من تعجب کردم که چرا او چنین کاری کرد و حتی فکر کردم لابد من بدترین انشا رو نوشتم و بعد از 3 یا 4 ماه یک روز معلم اومد سر کلاس و یک کتاب انشا نویسی به من داد به قلم سلیم نیساری و گفت از تهران برای تو جایزه آمده. وقتی که به تهران آمدم در دبستان مروی که در خیابان ناصرخسرو و هنوز هم همانجاست، ثبت نام کردم و یادم هست که وقتی سر کلاس اول دبیرستان من رو صدا کردند که انشام رو بخوانم و وقتی که انشا تمام شد همه بچه ها برای من دست زدند و برای من شگفت انگیز بود که چرا برای من دست زدند.

معلمی داشتیم به نام دکتر حیدریان که او متوجه استعداد من در نوشتن شد و من را واقعا تحت توجه مخصوص قرار داد و به من کتاب ها رو معرفی می کرد و با کمک او در کتابخانه ملی عضو شدم. چون خانواده من فوق العاده از نظر مالی متوسط، بلکه زیر متوسط بودند برای من امکان خرید کتاب نبود ولی در سن 14 سالگی من هر روز بعد از ظهر به کتابخانه ملی می رفتم و همان جا کتاب می خواندم، به شدت علاقه مند به کتاب بودم و مجلاتی که در آن زمان منتشر می شد.

وقتی که مجله جوانان شروع به کار کرد چند مجله هنری بود؟
مجله به آن سبکی که الان شما تقسیم بندی می کنید، نبود. تعدادی مجلات هفتگی بود که منتشر می شد و موسسه اطلاعات، قبلا 2 بار مجله به نام جوانان منتشر کرده بود که هر کدام بعد از یک سال و حداکثر 2 سال ناموفق بوده و تعطیل شدند. چون یادتون باشه موسسه اطلاعات و کسانی که در روزنامه نگاری آن زمان کار می کردند نه کاغذ دولتی داشتن و نه یارانه دولتی و اینها بر اساس اصول بازرگانی و حرفه ای اداره می شدند و وقتی تیراژ نمی آورند تعطیل می شدند. سال 1345 من معاون سردبیر روزنامه اطلاعات بودم و ضمنا دو کتاب به نام تویست داغم کن و ساکن محله غم منتشر کرده بودم که شدیدا مورد علاقه جوانان قرار گرفته بود و تقریبا در جامعه ایرانی به عنوان نویسنده مورد علاقه جوانان معرفی شده بودم و براتون جالبه در شرایطی که ما الان 70 میلیون جمعیت دارم، بهترین کتاب ها از مشهورترین نویسنده ها تیراژ 2 یا 3 هزار دارد، ولی کتاب تویست داغم کن در یک هفته 5 هزار نسخه فروش کرد. این باعث شد که من شهرتی میان جوان ها به دست بیاورم. نویسندگان ما تا آن موقع اصلا برای جوان ها نمی نوشتند من حس کردم جامعه ایران داره جوان می شه، چه از نظر فیزیکی و جامعه از نظر بهداشت داره بهبود پیدا می کنه و . . . و جوان ها تعدادشون داره زیاد میشه و جوان ها علاقمند شدن به مطالعه کردن و من پیشنهاد دادم به موسسه اطلاعات مجله ای برای جوان ها بدیم. این موسسه در آغاز مخالفت کرد و گفتند ما دو بار مجله جوانان رو منتشر کردیم ولی هر دو بار با شکست رو به رو شد. من به آقای سناتور مسعودی مدیر موسسه اطلاعات یک توضیحی دادم که او قانع شد. گفتم شما و همینطور موسسه های دیگر که نشریات خاص جوانان منتشر می کردند به وسیله کسانی اداره می شد که می خواستند به جوان ها راه و رسم زندگی را بیاموزند.

در حقیقت بزرگتر ها بودند که برای جوانان نشریه می دادند، من جوانم و می خواهم جوان ها نشریه ای بدهند و حرف های دل خودشون را بزنند. این ماجرا ایشون رو قانع کرد و ما مجله جوانان رو در مهر ماه 1345 منتشر کردیم. چون این مجله خواصه های جوانان رو منعکس می کرد، بلافاصله با مخالفت بزرگترها رو به رو شد. چه معلمان، اساتید و خانواده ها نگران بودند. این مجله در جامعه یک هیاهوی بسیاری راه انداخته بود، اما همانقدر که بزرگسالان با این مجله مخالفت می کردند، جوان ها پشت سرش ایستادند و این مجله رفت و 400 هزار نسخه در هفته تیراژ پیدا کرد، در موقعی که جمعیت ایران فقط 30 میلیون جمعیت داشت و هنوز که هنوزه این رکورد در دست مجله جوانان است.

وقتی سردبیر مجله جوانان شدید، این ایده هنری از کجا آمد؟

هنر بخشی از زندگی مردم است و بخصوص بخش مهمتر زندگی جوان هاست. به همین جهت اگر مجله جوانان را به 5 قسمت تقسیم کنیم یک قسمتش هنری بود مثل موزیک، سینما و . . . مثلا جوان ها گروه های موزیک دایر می کردند درست مثل آنهایی که در اروپا تشکیل می شد و بسیاری از این گروه ها که شهرت جهانی پیدا می کردند. جوان های ایرانی هم شروع کردند همین گروه ها را مخصوص خودشون در ایران راه انداختن و طبعا مجله جوانان به این بخش از زندگی جوانان اهمیت می داد.

وقتی که جوانان منتشر می شد، مجله ای آمد که بخواهد روی دست جوانان بزند و مثل جوانان کار کند؟

البته مجلاتی بودند که مایل بودند رقابت کنند، حالا یا از بخت من یا آگاهی های من بود که هیچ کس تقریبا فکر مقابله با مجله جوانان رو به ذهنش راه نمی داد. در حقیقت ما بدون رقیب جدی مشغول انتشار بودیم.

جناب اعتمادی برخورد هنرمندان با مجله چگونه بود؟

ما یکی از کارهایی که در زمینه هنری می کردیم افشاگری بود. یعنی پشت پرده زندگی هنرمندان، اعم از موزیک و سینما رو افشا می کردیم. این کار در اروپا و بخصوص در آمریکا هم سابقه داشت و مردم بیشتر علاقه مند بودند که مسائل پشت پرده زندگی هنرمندان را بدانند و مجله جوانان این برنامه رو داشت و به همین جهت مورد توجه مردم قرار گرفت و هنرمندان ضمن این که می دونستند اگر عکس یا مطلبی از آنها نوشته شود به شهرتشون اضافه می شه، اما همیشه نگران بودند مجله ای که این هفته منتشر می شه، چه مسئله ای از زندگی خصوصی آنها رو افشا کرده است.

پیش می آمد که یک هنرمند از مجله شکایت کند؟

تقریبا نه. چون من به علت آشنایی که با روزنامه نویسی مدرن داشتم و در حقیقت مجله جوانان روزنامه نویسی مدرن رو در ایران باب کرد. ما همه برنامه هامون رو مستند می کردیم. مثلا خاطرم هست که روابط عاشقانه ای بین آقای بهروز وثوقی و گوگوش که هر دو یکی در سینما و یکی در موزیک سرآمد بودند به وجود آمده بود. ما به وسیله دوربین قبلا از اینها عکس هایی رو گرفتیم و بعد، وقتی که گزارش دادیم دیگر جای تکذیب و شکایت نبود.

پرخبرترین هنرمند کی بود؟

طبیعی است که در راس آنها گوگوش بود.

و بعد از گوگوش؟

التبه بعد از گوگوش توی مردها داریوش. این رو به شما بگم که هنرمندان جوانی که از سال 1345 وارد صحنه شدند، اینها به علتی که مجله جوانان به زندگی آنها می پرداخت، شهرت فوق العاده ای به دست آورند و امروز همه آنها معتقدند که بچه های مجله جوانان هستند. مثلا داریوش خواننده ای بود که به علت آن تند روی های خاص خودش مدام با تلویزین و رادیو درگیری داشت، ولی مجله جوانان پشت این هنرمند ایستاده بود و به همین جهت موفق شد که سرانجام خودش را به عنوان یک خواننده برتر جوان ها تثبیت کند.

بین خبرهای سینما و موزیک کدام طرفدار بیشتری داشت؟

موزیک بیشتر طرفدار داشت. چون موزیک نوآوری می کرد، در اروپا و آمریکا موزیک نوآورتر از سینما بود و به همین جهت در ایران هم این اتفاق افتاد و موزیک برای جوان ها حرف اول رو می زد. اگر ما به برنامه های آن زمان رادیو توجه داشته باشیم درسته برنامه درخشانی مثل گلها رو داشتیم اما اکثر ساعات موسیقی رو جوان ها پر می کردند.

رفتار دولت با مجله چگونه بود؟

مجله جوانان سیاسی نبود. مجله جوانان هنری، فرهنگی، اجتماعی و ادبی بود. بنابراین ما در زمینه مسائل سیاسی وارد نمی شدیم که درگیری داشته باشیم و سعی می کردیم وارد این قضیه نشیم.

با توجه به فضای سنتی اون موقع خانواده ها، این عکس ها و مطالبی س ک س ی زود نبود؟

مطالب، خبر و عکس ها س ک س ی نبودند، ببینید مثلا گوگوش در تلویزیون برنامه اجرا می کرد، ما هم در حین اجرای برنامه عکس می گرفتیم و در مجله چاپ می کردیم. اگر س ک س ی بود، تلویزیون پخش نمی کرد. امروزه به علت دیدگاه های خاص اون برنامه ها به نظر سکسی بود چون روسری نداشتند، اما آن روزها اینها در جامعه پذیرفته شده بودند و دلیلش این بود که 400 هزار خانواده مجله جوانان رو می خریدند.

مجله برگشت هم داشت؟

نه. وقتی که تیراژ میره بالا مفهومش این است که برگشت ندارد، ما معمولا روز دوشنبه تاریخ انتشار مجله بود و شعار مجله هم این بود که (دوشنبه ها در شهر هیچ کس پیر نیست چون همه جوانان می خوانند) و روز های یک شنبه ما مجله رو جمع می کردیم و وقتی که می دیدم برگشت نداریم طبعا به تیراژمون اضافه می کردیم. ما از 5 هزار نسخه شروع کردیم تا 400 هزار نسخه رسیدیم. چون مجلخ روی اصول بازرگانی اداره می شد، برگشت مجله خیلی برای ما مهم بود و اگر یک هفته برگشتی ما بیشتر از 10 درصد بود تیراژ رو کم می کردیم.

از کجا پشتیبانی مالی می شدید؟

موسسات مطبوعاتی به صورت حرفه ای اداره می شد. 2 موسسه بزرگ کیهان و اطلاعات بودند. اینها به صورت بازرگانی اداره می شدند، یعنی خرج و دخلشون از طریق بازرگانی، تک فروشی و اعلان تامین می شد. بنابراین ما از هیچ موسسه دولتی هیچ گونه حمایتی نمی شدیم بلکه در فشار بودیم. چون آنها می خواستند مطلبی که مورد علاقشون باشه چاپ بشه یا مطلبی که مورد علاقشون نیست چاپ نشه و ما با سازمان ها درگیر بودیم و علت درگیریمون این بود که ما با بازرگانی اداره می شدیم. به آنها می گفتیم نه شما به ما آگهی می دهید و نه کاغذ. تنها آگهی که به مجله جوانان داده می شد، استخدام نیروی دریایی یا هوایی بود که ممکن بود در طول سال، 5 شماره آگهی یک صفحه ای بدهند.

در مجله جوانان چند نفر مشغول به کار بود؟

معمولا در مجله جوانان 50 نفر همکاری می کردند. گروهی از نویسندگان، مطالبشون رو می نوشتند و می فرستادند و به آنها حق التحریر می دادیم و حتی اینها ماه ها به مجله نمی آمدند. ولی گروهی داشتیم به عنوان کارمند اداری، خبرنگار و عکاس که اینها در مجله کار می کردند و همیشه بودند.

خودتون از چه خواننده و هنرپیشه ای خوشتون میاد؟

من فقط جوان ها رو تشویق می کردم. من وقتی که جوانی را می دیدم که استعداد داره حتما حمایتش می کردم. این کار ما بود، چون مجله نام جوانان داشت. ممکن بود من در خلوت خودم برای مثال آواز آقای گلپایگانی رو دوست داشته باشم، اما مجله جوانان رسالتی داشت در زمینه مربوط به جوانان، که بخشی از آن هنری بود. ما بخش های دیگری هم داشتیم. بخش اجتماعی داشتیم که در آنجا زندگی اجتماعی جوانان نقد و پخش می شد. مثلا وقتی ما دیدیم در جامعه آمار دختران فراری زیاد شده، برای این که دختر ها بفهمند که فرار از خانه چه مشکلاتی براشون در بیرون فراهم می کنه، شروع کریم گفتگو با دخترهایی که از خانه فرار کرده و دچار انواع مشکلات و مخاطرات شده بودند و همین مسئله سبب شد که سازمان هایی که مسئول امور این دخترها بودند، به ما اطلاع بدهند که با چاپ این سرگذشت ها تعداد آمار دختران فراری از خانه کم شده است. دختر ها نمی دونستند و فکر می کردند مثلا از شیراز میان تهران و اینجا بلافاصله میرن مثلا استدیو فیلم برداری و هنرپیشه می شوند. وقتی ما نوشتیم، دختران متوجه شدند چنین کاری عاقبت ناخوشاید دارد.

دلیل گرایشتون به سمت خلق ادبیات عامه پسند چه بود؟
ببینید بذارین اول من یه توضیح بدم، اصلا عنوان ادبیات عامه پسند من درآوردی از جانب عده ای از نویسندگانی که آثارشان به وسیله مردم استقبال نمی شود، است. اگر ما واژه عامه پسند را به کار ببریم، باید گفت که حافظ که افتخار ایران و آسیاست، عامه پسند است، چون هر ایرانی در هر سن و سال در هر مقام و در هر تحصیلی حافظ را می پسندد و در خانه یک جلد دارد. عده ای از روشنفکر نمایان که آثارشان هم مورد استقبال قرار نمی گیرد این عنوان رو به کسانی می دهند که مردم آثارشان را دوست دارند. در حقیقت تلاش کردند این فکر را جا ببندازند.

اگر ر اعتمادی داستان هری پاتر رو می نوشت جلوی خورشید کبابش می کردند که آقا این چیه نوشتی و مردم رو فریب دادی، جادو و جنبل و . . . کردی، اما امروزه می بینیم که در سراسر جهان چاپ هری پاتر 1 و 2 و 3 و 4 و 5 به میلیارد رسیده و هیچ کس نه در آمریکا و نه در اروپا که به اصطلاح باعث و بانی رمان نویسی هستند و ما رمان نویسی رو از آنها گرفتیم دنبال اعتراض به این داستان نیست، که آقا این رمان عامه پسند نیست. این عنوان را متاسفانه در کشور ما گروهی که مخالفند با نویسندگانی که آثارشان را همه مردم می خرند، باب کردند. من وقتی که به دانشگاه می روم اساتید دانشگاه به من می گویند که جوانی ما با آثار شما گذشت. امروزه 3 نسل آثار من را دوست دارند و خوانده اند. ببینید من از بین نرفته ام. نکته جالب اینجاست که امروز کتاب عالیجناب عشق من به 10 چاپ رسیده و تیراژ 4 و 5 هزار داشته است، در کشوری که الان تیراژها رسیده به 1200، حالا این رو باید گفت عامه پسند؟؟؟!!!

چرا آخر اکثر قصه و داستان های شما با مرگ و میر تمام می شد؟

خوب ببینید ذوق و سلیقه نویسنده فرق می کند. اگر شما به یک باغ بروید و تمام گلها قرمز باشند، براتون جالب نیست. باید انواع و اقسام گل ها در این باغ پرورش پیدا بکند. ما متاسفانه در ایران به هیچ وجه به این مسائل توجه نمی کنیم. مثلا ما یک مرتبه ایراد بگیریم که چرا خانم آگاتا کریستی که معروفترین نویسنده است، فقط رمان پلیسی می نویسد. این خانم ذوقش در مسیر رمان های پلیسی است. هر کس یه ذوقی داره. من نویسنده رمانسم، عشقم و از آغاز هم در همین رشته کار کردم، به جز 2 کتاب من که جنبه اجتماعی دارد، بقیه اش رمانس است عاشقانه است و می دانید ادبیات عاشقانه برای همیشه ماندگار است. مثلا آثار نویسنده ها و شعرای خودمون، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد و . . . با این که پایانش غم انگیزه ولی جاودانه است و من دوست دارم این نوع نوشتن را. کسانی که این نوع نوشتن رو دوست دارند می خونن.

وقتی که انقلاب شد، سرنوشت مجله جوانان به کجا کشیده شد؟
این نکته ای که اشاره کردین خیلی جالب است چون یکی از روزنامه ها نوشته بود که وقتی که انقلاب شد اعتمادی را از سردبیری برداشته شد و حتی به دادگاه انقلاب معرفی شد، در حالی که مجله جوانان به سردبیری ر اعتمادی بعد از انقلاب تا خرداد 59 همین طور منتشر شد، که هر هفته می نوشت و داستان های ر اعتمادی منتشر می شد. البته یک روزنامه نویس آگاه طبعا وقتی که شرایط اجتماعی رو می بینه مطلبی که می نوسید با اون شرایط هماهنگه، وقتی که تو خیابان ها تظاهرات هست ما نمی توانیم راجع به فستیوال موزیک چیزی بنویسیم. نمی دانم از روزنامه نویس هامان چه انطظاری داریم، امروزه در آمریکا آقای بوش و جمهوری خواه ها بر سر کار هستند، روزنامه ها طبعا با ایشون مصاحبه می کنند و سیاست حزب جمهوری خواه را چاپ می کنند، فردا وقتی دموکرات ها آمدند همان روزنامه نویس ها طبعا با رئیس جمهور دموکرات و حزب دموکرات مصاحبه می کنند. احتیاجی نیست که سردبیر عوض شود.

روزنامه نویس آینه اجتماع است. من 1 سال و نیم بعد از انقلاب مجله جوانان رو اداره کردم و بعد از آن به عنوان مرخصی از جوانان آمده که مطالعه بکنم، ببینم که به چه علتی کل سیاست مملکت و سیاست مطبوعاتی فرق کرده بود، ببینم چه کار می توانم بکنم و تصمیم گرفتم به جای روزنامه نگاری صرفا به کار نوشتن رمان بپردازم و همین کار را کردم.

پس در حقیقت الان روزتون با رمان نویسی می گذره؟

بله یک نکته آقا مجتبی یادتون باشه که ما 2 نوع داستان نویسی داریم. داستان نویسی که شخصی بر اساس ذوق و شوقی که داره ممکنه در طول زندگیش 2 یا 3 داستان بنویسه، اما داستان نویسی و رمان نویسی در جهان به وسیله داستان نویسان و رمان نویسان حرفه ای اداره می شود. من در ایران هم روزنامه نویس حرفه ای بودم و حالا داستان نویس حرفه ای هستم. حالا هم زندگی ام فقط از طریق نوشتن رمان می گذرد و رمان نویسی می کنم.

ر اعتمادی، این ر به چه معنی است؟
وقتی که من متولد شدم، اسم پدربزرگم را روی من می گذارند در شهر کوچکی که من متولد شدم اگر بچه ای متولد می شد و اسم کسی که مرده برایش انتخاب می کردند و بچه مریض می شد، می گفتند مرده حسودی کرده و ولیمه می دادند و اسم بچه رو عوض می کردند. من ظاهرا وقتی که اسم پدربزرگم را برایم انتخاب می کنند، مریض می شوم همسایه و خانواده می گویند که مرده حسودی کرده و اسمش رو عوض کنید، ولیمه ای می دهند و اسم من را به مهدی تغییر می دهند.

چون مادر من خیلی نگران بود که کسی من رو به اسم پدربزرگم صدا نکند، اسرار داشت من با همین نام مهدی معروف بشوم. وقتی که من شروع به نشر آثارم کردم چه در روزنامه و کتاب - چون در حقیقت آثار هر نویسنده ملک، زمین و شناسنامه اوست - ناچار بودم اول حرف اسم کوچکمو بگذارم و حتی در روستاهای دور افتاده من رو به اسم ر اعتمادی می شناسند و ر اعتمادی شناسنامه من شده است. چند وقت پیش با آقای ایرج باباحاجی به یکی از روستاهای ابهر رفته بودیم یکی از مردم به من گفت که شما ر اعتمادی هستین؟ من گفتم شما که در روستا زندگی می کنین چطور می گویید ر اعتمادی؟ در جواب به ما گفت که در سرباز خانه فقط کتاب های شما رو می خوندیم. بنابراین من امروز به ر اعتمادی معروفم و دوست دارم این سال هایی که با این شناسنامه زندگی کرده ام همینطور بماند و باشد.

اگر شما به جای من بودین که دارم با شما مصاحبه می کنم از ر اعتمادی چه سوالی می پرسیدین؟

می پرسیدم که چطور شد که برای 3 نسل در ایران می نوشتید و همچنان موفقید؟

و حالا جواب؟

برای این که من بر اساس ذوقی که داشتم، مجذوب روزنامه نگاری و رمان نویسی شدم و بجز روزنامه نویسی و رمان نویسی نه دنبال کار دیگری رفتم و نه دنبال شغل دیگری. با حداقل معیشت زندگی ساختم چون عاشق روزنامه نویسی و رمان نویسی بودم و هستم.

من دوست دارم به آنها بگم بخوانید، بخوانید، بخوانید. متاسفانه به هیچ وجه آمار مطالعه ما با جهان مترقی امروز هماهنگ نیست و بسیار بسیار پایین است. من در سفرهایی که می کنم اغلب به کتاب فروشی ها می روم و می بینم جوان ها با بغل بغل کتاب از کتاب فروشی ها خارج می شوند. متاسفانه من در اطراف محل زندگی ام یک دبیرستان پسرانه است من هرگز ندیدم که یکی از این پسر ها یک کتاب غیر درسی در دستش باشد و اگر تعدادی هم کتاب فروشی می روند و می خوانند، اغلب خانم ها هستند.

آنها هم تعدادشان کم است. جوان ها یادشون باشه مطالعه کتاب فرهنگ آورست و به شخص فرهنگ می دهد. تلویزیون و رادیو اطلاعات گزرا می دهند و به هیچ وجه به فرهنگ مردم اضافه نمی کند یک مشت اطلاعات روز است. اگر شما در فرانسه با یک خانواده آشنا بشوید، از شما نمی پرسه که لیسانستون چیه البته میپرسه ولی اول سوال می کنه که شما از آثار هوگو و بالزاک چیزی خوندین؟ من امیدوارم که جوان هایی که با کتاب قهر کردند خیلی خیلی زود آشتی کنند چون به نفع خودشان است.

---

www.ghadimiha.com/index.asp?id=1201193354&template=91

Submit your writing to Iranian.com: log in or register
( filed under: )

Post new comment

The content of this field is kept private and will not be shown publicly.
  • Lines and paragraphs break automatically.
  • Web page addresses and e-mail addresses turn into links automatically.
  • Allowed HTML tags: <a> <i> <b> <ul> <ol> <li> <p> <br> <strong> <em>
  • You may insert videos with [video:URL]

More information about formatting options

Captcha
To post your comment you must answer math question below. This step is necessary to block spammers.
+ one = ten
Solve this math question and enter the solution with digits. E.g. for "two plus four = ?" enter "6".

IRANIANS OF THE DAY
PersonAboutDay
Reza Farnoush Drag QueenAug 29
Hamed Haddadi First Iranian in U.S. pro basketball leagueAug 29
Farnoosh TorabiTheStreet.com TV correspondentAug 29
Alireza H.Award-winning seven-year-old Iranian piano playerAug 28
Omid TahviliWanted for fraud against the elderlyAug 25
Anoosheh Ansari Why spend $20 million to go to space?Aug 25
Valerie JarrettObama's closest aide is ShiraziAug 25
John Farmanesh-BoccaDirector, choreographer in UKAug 25
Zahra KarimiGold medalist in non-Olympic event in BeijingAug 24
Tara and meDedication to my Iranian Queen Aug 23